جمعه ششم آبان 1390

آکواریوم

روزی دانشمندی آزمایش جالبی انجام داد.او یک آکواریوم ساخت وبا قرار دادن یک دیوار شیشه ای در وسط آکواریم آن را به دو بخش تقسیم کرد.دریک بخش  ماهی بزرگی قرار دادودربخش دیگر ماهی کوچکی که غذای مورد علاقه ماهی بزرگتر بود. ماهی کوچک تنها غذای ماهی بزرگتر بودو دانشمند به او غذای دیگری نمی داد.اوبرای شکار ماهی کوچک بارها و بارها به سویش حمله برد ولی هر بار با دیوار نامرئی که وجود داشتبرخورد می کرد  همان دیوار شیشه ای که او را از غذای مورد علاقه اش جدا می کرد...

 

پس از مدتی ماهی بزرگ از حمله و یورش به ماهی کوچک دست برداشت . او باور کرده بود که رفتن به آن سوی آکواریم و شکار ماهی کوچک امری محال و غیر ممکن است .در پایان دانشمند شیشه ی وسط آکواریم را برداشت و راه ماهی بزرگ را باز گذاشت. ولی دیگر هیچ گاه ماهی بزرگ به ماهی کوچک حمله نکردوبه آن سوی آکواریم نیز نرفت!

 

می دانید چرا؟

 

دیوار شیشه ای دیگر وجود نداشت٬ اما ماهی بزرگ در ذهنش دیواری ساخته بود که از دیوار واقعی سخت تر و بلند تر می نمود و آن دیوار ٬ دیوار بلند باور خود بود. باوری از جنس محدودیت... باوری به وجود دیواری بلند وغیر قابل عبور... باوری از ناتوانی خویش

اگر ما در میان اعتقاداتو باور های خویش جستجو کنیم٬بی تردید دیوارهای شیشه ای بلندو سختی را پیدا خواهیم کردکه نتیجه مشاهدات و تجربیات ماست و خیلی از آن ها وجود خارجی نداشته بلکه زاییده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جای دارند.

نوشته شده توسط برواپورعبدالله در 1:13 |  لینک ثابت   •